دستان پاک رفتگر

۱۰ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۰:۳۹:۲۹
کد مطلب: 3733

چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه، با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره

 

مرد رفتگر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع

شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند،

او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش

شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند .


هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود

میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست .

تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفته گر ،

خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می کرد و همین بود که آرزوی

او هنوز دست نیافتنی می نمود .

یک شب شانس آورد و یکی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیک خانه شان رساند و

او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید .


وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه ای با پدر شام نخوردند .


دلش بدجوری شکست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها


از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :


« چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه .


با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه .


آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره

وبلاگ صدای فیروزآباد

 

 

نام:
ایمیل:
نظر:
 
نظرات بینندگان

نظر سنجی

عملکرد فیروزنا را چگونه ارزیابی می کنید؟

نرم افزار شهر من
پایگاه تحلیلی خبری فیروزآباد